محمود نجم آبادى
314
تاريخ طب در ايران ( فارسى )
كه در آن مرغانى چند آشيان داشتند ، مرغان به زبان رومى يا يونانى با وى سخن گفتند و وى را اندرز دادند . سپس اسكندر پس از دو هفته به طرف غرب رفت و اين همان قسمتى است كه مردم شهر از يأجوج و مأجوج شكايت نزد اسكندر بردند ، و گفتند اينان جانورانى هستند با دندانى شبيه به دندان گراز و تن پرموى و صورتى مهيب و دو گوش ، كه چنان پهن و بزرگ است كه يك را بستر و ديگرى را روپوش نمايند و در موسم بهار بدينجا هجوم مىآورند و زندگى و خواب و آسايش را بر ما حرام مىكنند . اسكندر ديوارى به ارتفاع پانصد رش و عرض صد رش ساخت و دستور داد ميان آن دو ديوار مخلوطى از گچ و آهن و روى و مس و نفت و گوگرد و قير و سنگ بريزند و آتش در آن افروخته و بدينترتيب جلوى هجوم يأجوج و مأجوج را گرفت . اين امر بيشتر از هجوم نژاد زرد حكايت مىكند ، كه پيوسته ممالك اطراف را مورد تهاجم قرار مىدادند . درباره آب حيوان فردوسى گويد : سكندر بپرسيد از آن سركشان * كه " ايدر كه داد از شگفتى نشان " چنين گفت با او يكى مرد پير * كه " اى شاه نيك اختر شهر گير " يكى آبگير است از آن روى شهر * كز آن آب كس را نديديم بهر " كه خورشيد تابان چو آنجا رسيد * بدان ژرف دريا شود ناپديد " پس چشمه در تيره گردد جهان * شود آشكاراى گيتى نهان " از آنجاى تاريك چندان سخن * شنيدم كه هرگز نيايد به بن " چنين گفت روشندل پرخرد * كه هر كاب حيوان خورد كى مرد ؟ " ز فردوس باشد بر آن چشمه راه * بشوئى به دو تن بريزد گناه "